تصور خیال تو

اینقدر با تصورت زندگی کرده ام که خیال بودنت باور هر روز من است
عزیزم در رویاهایم تو را می بینم که آمده ای
روزها و شب هایم غرق در مستی حضور توست
جانکم صبرو تحمل هم حدی دارد
این روزها بی قرار بی قرارم
تنها چاره ی این دل غمگین من خیال آمدنت است
با رویای حضور تو زندگی می کنم
آه خدای من ، این روزها و شبهای انتظار پایانی ندارد؟؟
دلم بی تاب تر شده لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه
اما زمان ..... به همان کندی گذشته میگذرد
بدون هیچ تغییری .....
بدون هیچ امیدی .....
بیم آن دارم که قلبم طاقت این همه انتظار را نداشته باشد
مگر یک قلب چقدر تحمل دارد ؟
تمام دردها را درون آن می ریزم مبادا کسی از این درد پنهان باخبر شود
کاش ..... این روزها تمام بشود
چقدر ثانیه ها سرد و کشدار میگذرند
انگار عقربه های ساعت و روزها هم با من سر ناسازگاری دارند
انگار همه دست به دست هم داده اند که قلب مرا آزرده کنند
خدایا تو خوب میدانی که چه روزها و شبهایی بر من میگذرد
کمی از لطف و مهربانیت را شامل حالم کن
هر چند صبر و طاقت این روزهای من همه لطف و مهربانی توست
وگرنه من کجا و اینهمه تحمل کجا .....!
خدایا خسته ام.


تصور خیال تو
